همه ی ما می دانیم که هر کسی در زندگی شریکی دارد که بخشی از زندگی روزمره اش را با آن سپری می کند. آن شریک می تواند انسان باشد یا هر موجود زنده ی دیگر یا حتی کتاب (از نظر من کتاب هم یک موجود زنده است چون با ما مدام در حال حرف زدن است). احتمالا شما هم مثل من، با شریک زندگیتان زیاد حرف می زنید. معمولا هر کس هم به اندازه خودش، کوله باری از غم و غصه برای گفتن دارد. کوله باری که مدام آن را باز می کنیم و غم و غصه را به شریک زندگیمان می دهیم و او هم احتمالا با ما همدرد می شود و مدام از بدبختی و دشواری های زندگی می گوییم و فردای آن روز دوباره با غم و غصه ی جدیدتر پیش هم ظاهر می شویم. کارمان می شود همدرد پیدا کردن و غصه خوردن. اما بیایید برای یک هفته هم شده، فقط یک هفته، کوله بار خود را محکم ببندیم و وزنش را تحمل کنیم تا بتوانیم قدمی به سمت آینده برداشته باشیم. این کار مزایای دیگری هم دارد. اینکه من و شما زمان و انرژی خود را صرف تعریف غم و غصه نمی کنیم باعث می شود اطرافمان پر شود از اشخاص همراه. اشخاصی که نیامده اند با شما غصه بخورند (همدرد شوند)، بلکه آمده اند همراهتان بمانند و در مسیر یاریتان کنند تا به هدفتان برسید.

پس انتخاب با من و شماست، کوله پشتی خود را باز کنیم یا ببندیم؟ 

پا نوشت: راستش را بخواهید در حین نوشتن متن بالا به این فکر می کردم که آیا می توان انسان را بدون همدرد داشتن تصور کرد؟ اصلا آیا می توان بین این دو، یکی را انتخاب کرد؟ یا اصلا می توان، هر دو خصوصیت رفتاری را همزمان داشت؟  

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *