دنیا پر از تصادف است.

اما بهترین تصادف زندگی ام دیدن تو بود.

بعد از آن تصادف نتوانستم از ذهنم پاک ات کنم.

آن روز، گام های کوچکی بر می داشتی، جوری که آدم احساس میکرد زیاده خواه نیستی.

گام هایی که با من حرف می زدند.

گام هایی که به من می گفتند: این همان نیمه ی گمشده ات است.

تک تک آن گام ها با من حرف می زدند.

آن گام ها به من می گفتند:

این همان دختری است که حتی، تنها با داشتن سه وعده ی غذایی، کنارت می ماند و برایت شعر می خواند.

آن گام ها به من می گفتند:

این همان دختری است که اگر نصف شب بخاطر خواندن یک قصه، گریه ات بگیرد، در آغوشت خواهد گرفت و دنیایت را درک خواهد کرد.

آن گام ها به من می گفتند:

این همان دختری است که رویاها و خیالت را درک می کند و خیلی خوب می داند که انسان با همین رویاها است که زنده است.

آن گام ها خیلی حرف برای گفتن داشتند که من هنوز نفهمیده ام و شاید تا ابد هم نفهمم.

راستی

چه خوب است که گام هایت را کوچک بر میداری

چون باعث شد که آن شب، دیرتر به خانه برسی

و من

فرصت بیشتری برای نگاه کردنت داشته باشم.

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *