من همان کتاب کهنه و پوسیده ای بودم که در طاقچه ی خانه خاک میخورد.

آنها مرا در طاقچه ی اتاقشان نگه داشته بودند تا دلیلی باشم برای اثبات روشنفکریشان.

می دانی که

این روزها هر کس در طاقچه ی خانه اش کتاب بیشتری داشته باشد احساس روشنفکری بیشتری دارد.

اما من هنوز در حسرت ورق خوردن بودم

که تو از راه رسیدی

دستمالی بر رویم کشیدی

تا دوباره زنده شوم

تو مرا در کوله پشتی خود گذاشتی

و در خلوت خود، کوله را باز میکردی و مرا ورق میزدی

تو از خواندنم لذت می بردی

این را می توانستم از چشمانت بفهمم

حتی میتوانستم از دقت و حوصله ات نسبت به خواندن من این را بفهمم

بفهمم که

عاشقم هستی

عاشق ورق زدنم

راستی

ورق های من به آرزوی خود رسیدند

آنها خیلی وقت است که خواب دست های تو را می بینند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *