یادم نمی آید تا به حال منتظر مانده باشم و عصبانی نشده باشم

آن روز در کافه خیلی منتظرت ماندم

برای اولین بار، انتظار کشیدن برایم شیرین بود

هر بار که دَر کافه باز می شد

سریع به پله ها نگاه میکردم که تو نباشی

در ذهنم مطالبی را دسته بندی می کردم که وقتی رسیدی برایت تعریف کنم

در همین فکر بودم که دوباره دَر کافه باز شد

به پله ها خیره شدم

این بار تو بودی

همان مانتویی که دوست داشتم پوشیده بودی

موهایت را بسته بودی و من عاشق موهای بسته ات بودم

اولین بار بود که اینقدر با دقت نگاهت می کردم

من یادم رفته بود که قرار بود، چه بگویم

موهای بسته ی تو، کلمات را از من گرفته بود

آن روز تو آنقدر برایم دوست داشتنی شده بودی که تمام حرف هایی که قبلا آماده کرده بودم برای گفتن، از ذهنم پریده بود

آن روز، من تازه فهمیدم با نگاه کردن هم می شود با تو حرف زد

یا اصلا مگر نیازی به حرف زدن است وقتی تو رو به رویم نشسته ای

تو مرا فارغ از هر دو جهان کرده بودی

وقتی میخندیدی انگار بی نیاز می شدم از همه چیز

وقتی زیر میز پاهایمان به همدیگر میخورد و میخندیدیم

تازه فهمیدم با تو حتی میتوان کودک شد و به چیزهای الکی خندید.

 

 

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *