در مورد نقطه ی پایان یعنی مرگ سخن می گفتیم

گفتیم اگر روزی فرا برسد که هر کدام از ما نبود آن یکی به زندگی ادامه دهد

تصور کردنش هم سخت بود. هم برای من و هم برای او

تصور اینکه روزی اگر کنارم نباشد چگونه از رختخوابم بلند شوم و به زندگی ادامه دهم

تصور کردنش آنقدر سخت بود که ترجیح دادیم دیگر در موردش صحبت نکنیم

چرا که ما، کارهایی در ذهن داشتیم که هنوز انجام نداده بودیم

هنوز در حسرت یک شب بارانی و قدم زدن با همدیگر بودیم

هنوز در حسرت بافتن موهایش بودم

در حسرت باز کردن دکمه های پیراهنش

در حسرت لمس کردن دست هایش

همه و همه ی این کارهای نکرده باعث شده بود ما از تصور کردن مرگ بترسیم

آن شب ما از مرگ ترسیدیم. چرا که تمام وجودمان را با همدیگر زندگی نکرده بودیم.

آری، مرگ برایم ترس نمی آورد، بلکه میترسم بمیرم و تو را در آغوش نگرفته باشم

من از همه ی این زندگی نکردن های با تو می ترسم

والا مرگ بهانه ای است برای ترسیدن

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *